خرید بک لینک
دارد تمام میشود... تابستانی که "از بهترین" که نه؛ بهترین تابستان تمام عمرم بود!چرا؟ عرض میکنم. زیرا نزدیک شد قلبهامان به همدیگر. زیرا خواب و بیداریهامان یکی شد. زیرا روزهای خوب و بد را باهمدیگر گذراندیم و تمام کردیم و پشت سر گذاشتیم و سپردیم به کَتِگوریِ "گذشتههای شیرین دونفرهمان" زیرا تهِتابس

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:00

عاشقانهی ساده ای بود ... هفتهای بود پر از عشق! لحظاتی بود که با تک تک سلولهایت میتوانستی عشق را لمس کنی.... من خودم نبودم ... هفته ای بود که نه من، من بودم و نه او، او ... عشق بود... همان عشقی که مادی و معنویاش کردهاند... همانی که آسمانی و زمینیاش کردهاند... هم آسمانیاش بود و هم زمینیاش

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:00

من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم (انعام 60).

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:00

ازت متشکرم دیــــــــــوونهی مــــــــــن
ازینــــــکه چشم بــه ایــن دنیـا گشـودی
ازینــــــکه پـا تـو زنـدگـیم گذاشــــــــتی
ازینــــــکه پـا بـه پـام همـــیشــه بـودی

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:00

ازت متشکرم دیــــــــــوونهی مــــــــــن
ازینــــــکه چشم بــه ایــن دنیـا گشـودی
ازینــــــکه پـا تـو زنـدگـیم گذاشــــــــتی
ازینــــــکه پـا بـه پـام همـــیشــه بـودی

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:00

ازت متشکرم دیــــــــــوونهی مــــــــــن
ازینــــــکه چشم بــه ایــن دنیـا گشـودی
ازینــــــکه پـا تـو زنـدگـیم گذاشــــــــتی
ازینــــــکه پـا بـه پـام همـــیشــه بـودی

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:00

ازت متشکرم دیــــــــــوونهی مــــــــــن
ازینــــــکه چشم بــه ایــن دنیـا گشـودی
ازینــــــکه پـا تـو زنـدگـیم گذاشــــــــتی
ازینــــــکه پـا بـه پـام همـــیشــه بـودی

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:00

هفتاد و دو ساعت است که یک کنکوری محسوب میشوم.هفتاد و دوساعت است که دست به دامن خدایمان شدم تا شاید در این یکسال دستم را بگیرد... زندگیام گذشته... میگذره... و خواهد گذشت.... من میمونم و تمام خاطره هایی که ترس از فراموش شدنشان مرا وادار میکنند که بنویس... تا شاید خاطرهاش بماند برای آیندگان...بهتری

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:00

سلام خدا ... میگن اگه چیزی رو از خدا میخواین بلند ازش بخواین... با صدای بلند ... هیچوقت نتونستم بلند حرف بزنم؛ بلند گریه کنم؛ بلند از کسی چیزی بخوام؛ همیشه محافظهکارانه جلو رفتم. اولین باریه که یچیز رو ازت بلند میخوام... اینجا نمیخوام... توی روزنامهم برات گفتم... :) نوشتن هم یجور بلند گفتنه دیگه

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:00

صفحه بندی